جمعه هشتم خرداد 1388
متن ترانه خیال شادمهر عقیلی
روز و شب، درگیرم
تویه رویام هر شب
دستت می گیر ر ر ر ر ر ر ر ر رم
بی تو خیلی تنهام
چقدر از من دوری ی ی ی
رفتی و با گریه
گفتی که مجبوری ی ی ی ی ی ی ی ی
تو دلم آتیشه بگو برمی گردی
با نگات آخه منو عاشقم کردی
زیربارون، بی تو، برای تو می خونم
تا ابد تا زنده ام، باسه تو می مونم
اگه عاشق باشی
دوری ام شیرینه
لحظه هامون رنگِ
شادیُ می بینه
واسه رویای من
بهترین تعبیری
اگه با هم بودی ی ی یم
باسه هم میمیریم
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
متن ترانه شناسنامه - بنیامین 88
می دونم چشمای رنگی ندارم
صورت خیلی قشنگی ندارم
می دونم کوچیک خونه ام می دونم
خیلی بی نام و نشونم می دونم
می دونم ساده است لباسم عزیزم
باسه تو یه ناشناسم عزیزم
صدای خوبی ندارم می دونم
برای عشق تو اما می خونم
متن ترانه شناسنامه - بنیامین 88
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388
آیا بود!؟
گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
تا حریفان همه خون از مژهها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دعا بگشایند
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
سهراب
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت.
سه شنبه پنجم آذر 1387
سپید و سیاه - زنده یاد تورج نگهبان

تو خرابِ منِ آلوده مشو غم اين پيکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از ياد ببر بهر من غصهء بيهوده مخور
تو سپيدی من سياهم خسته ای گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهی من به دنيا بی پناهم
تو طلوع هر اميدی من غروبی نا اميدم
تو سپيد و دل سياهی من سياه دل سپيدم
نه قراری نه دياری که بر آن رو بگذارم
به چه شوقی به چه ذوقی دگر اين ره بسپارم
چه اميدی به سپيدی که به رنگ شب تارم
تو سپيدی من سياهم خسته ای گم کرده راهم
گنه تو بی گناهی بی گنه غرق گناهم
تو طلوع هر اميدی من غروبی نا اميدم
تو سپيد و دل سياهی من سياهِ دل سپيدم
"شوق بودن" بوده تنها اشتباهم ، اشتباهم
تو سپيدی من سياهم خسته ای گم کرده راهم
گنه تو بی گناهی بی گنه غرق گناهم
پنجشنبه هجدهم مهر 1387
خلوت دل
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
- حافظ

پ.ن1:
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
یکشنبه سوم شهریور 1387
عاقبت هم تو نخواهی دانست
چه کسی بهر تو زیست
چه کسی بهر تو مُرد
چه کسی هستی خود بر تو سپرد
دلم آن لحظه شکست
چشمم آن لحظه گریست
که من شهره به رسوایی را تو ندانستی کیست
عاقبت هم تو نخواهی دانست!
تورج نگهبان
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
یه روز
یه روز آروم یه روز بی تاب
یه روز با من یه روز بی من
یه روز همدل یه روز دشمن
یه روز آبی ترین دریا
یه روز تاریك مثل فردا
یه روز ستاره ای خاموش
یه روز غمیگن یه روز بی غم
یه روز با هم یه روز بی هم
یه روز تا سقف یك آواز
یه روز پایان بی آغاز
یه روز همسایه یار و یار
یه روز سردر گم تنها
یه روز امنیتی در من
یه روز بزرگترین راهزن
کلمات کلیدی: متن ، ترانه ، یه روز ، محسن
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
راه

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
علم، شعور و وجدان!
سه شنبه هشتم مرداد 1387
خود تو
غیر از تو هیچی نمیتونه جلوتو بگیره
اگه منتظری کسی واست درو باز کنه
حالا حالاها علافی....
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
جدایی
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
پ.ن.1: بالاخره امروز فارغ شدم!
پ.ن.2: فردا برای اولین بار به دیدن مصطفی خواهم رفت، خدا رحمتش کنه


